اشاره؛
در روزگاری که کودک میان خانواده، مدرسه، رسانه و فضای مجازی با الگوهای گوناگون روبهروست، تربیت دیگر با دستور و کنترل رفتار خلاصه نمیشود. خانواده چگونه میتواند فرزندی مستقل، ریشهدار و مقاوم تربیت کند؟
حجت الاسلام و المسلمین رضا یوسف زاده، کارشناس و مشاور خانواده و ازدواج در این خصوص توضیح میدهد:
تربیت؛ مجسمهسازی یا باغبانی؟
بسم الله الرحمن الرحیم؛ در بحث تربیت، دو استراتژی کلی وجود دارد. معمولاً مدلی که همه ما با آن آشنا هستیم، در ذهنمان شکل گرفته است؛ اما لازم است هوشیارانه این مدل را تغییر دهیم.
یک مدل، مدل نجاری، مجسمهسازی یا عروسکسازی است. در این مدل، کودک موجودی منفعل فرض میشود و والد مستقیماً میخواهد با کلمات، نصیحتها، دستورها، تشویقها و تنبیههای خود، کودک را تغییر دهد. این مدل شاید برای کارهای کوچک، ورزش یا یک مهارت خاص، امتیازاتی داشته باشد، اما بهعنوان یک الگوی تربیتی و استراتژی تربیتی، میتواند آسیب جدی به سیستم روانی کودک وارد کند.
کودکان بهتدریج که بزرگ میشوند، در برابر این استراتژی تربیتی مقاومت نشان میدهند. بسیاری از ما دیدهایم که از حدود دوازده سالگی به بعد، کودک در برابر این شیوه مقاومت میکند. نوجوانی، سن شکوفایی نسبی فطرت و ورود به دوره نوجوانی و سپس بزرگسالی است و کودک آرامآرام این مدل تربیت را پس میزند؛ حتی گاهی تشویقهای والدین را نمیپسندد، محبت والدین را در بعضی موارد پس میزند و در مقابل تنبیهها و محدودیتهای والدین میایستد.
نوجوانی سن بحرانی است، اما لطف پروردگار به انسان نیز هست؛ زیرا اگر فرد بر اساس یک استراتژی غلط تربیتی رشد کرده باشد، در این دوره میتواند تصویر والدین را تخریب کند، به آزادی برسد و دوباره شکوفا شود. متأسفانه ما در نوجوانی هم اجازه نمیدهیم این اتفاق برای کودکانمان رقم بخورد و دائماً میگوییم «نکند آینده چه شود». این ترس باعث میشود دوباره همان کنترلگری را ادامه دهیم.
این مدل با فطرت انسانی نیز سازگار نیست. در مدل مجسمهسازی، نجار دنبال این است که چیزی را که در ذهن خودش دارد ایجاد کند. اینکه این کودک چیست، چه استعدادی دارد و خداوند برای چه او را خلق کرده، اهمیت چندانی ندارد؛ مهم این است که من چه میخواهم.
گاهی نیز متأسفانه عقدهها، کمبودها و زندگی نکردههای خودمان را میخواهیم به بچه بدهیم. دردهایی را که خودمان کشیدهایم، نمیخواهیم بچهمان بکشد و حسرتهایی را که خودمان داشتهایم، میخواهیم برای او جبران کنیم. گاهی میبینیم پدر یا مادری دائماً برای فرزندش یک نوع اسباببازی میخرد، در حالی که کودک اصلاً با آن کاری ندارد؛ وقتی بررسی میکنیم، میبینیم خود والد در کودکی چنین اسباببازیای را دوست داشته و به آن نرسیده است و اکنون میخواهد کمبود خودش را برای فرزندش جبران کند.
در مدل سفالگری و قالبسازی نیز والد دائماً میخواهد با فشار، کودک را شکل دهد؛ با فشار تشویق و تنبیه، رفتار کودک را به زور قالب میسازد.
گاهی حتی یک طرح از پیش تعیینشده در ذهن والد وجود دارد که بچه باید درسخوان باشد، پزشک شود یا شغل خاصی را انتخاب کند. در انتخاب رشته، چنان فشاری به فرزند وارد میشود که فرد به پزشکی میرود، اما بعد افسرده میشود و برای درمان مراجعه میکند. چرا؟ چون والدین گفتهاند «هنر نان که ندارد، برو پزشک شو». بعد ممکن است فرد از پزشکی انصراف دهد و همان هنر مورد علاقه خود را ادامه دهد؛ اگر کمی جرئت داشته باشد و والدینش به اندازه کافی دیکتاتور نباشند.
این مدل تربیت شبیه نوشتن الگوریتم برای یک کامپیوتر است؛ انگار یک کد مینویسید و میخواهید کودک نیز مانند همان کد عمل کند. آرزوی این تفکر، ساختن آدمهای شبیه به هم است؛ آدمهایی که با تغییر جو و فضا، همان کاری را میکنند که جو از آنها میخواهد.
اما شخصیتها اینگونه نیستند. آدمهای ریشهدار با هم متفاوتاند. ممکن است یکی قرآن بخواند، دیگری سخنرانی کند، دیگری رجز بخواند و دیگری رفتار متفاوتی داشته باشد؛ اما هرکدام شخصیت و ریشه خود را دارند.
در مقابل، آدمهای «تیپ» و «مقوایی» با هر جوی تغییر میکنند. اگر جو بگوید وطن، همه وطندوست میشوند و اگر جو بگوید بانک را آتش بزن، همان کار را انجام میدهند. برایشان تفاوتی ندارد؛ چون جوی بار آمدهاند.
اما شخصیتها ریشه دارند و با هم متفاوتاند.
* مدل باغبانی؛ یعنی تحمل تفاوتها
مدل باغبانی یعنی تحمل تفاوتها؛ یعنی اجازه بدهیم هرکس در جای خودش قرار بگیرد و برای همه یک الگوریتم ننویسیم.
بچه یک با بچه دو فرق میکند و بچه دو با بچه سه تفاوت دارد. هیچکدام را نمیتوان با دیگری مقایسه کرد؛ نه بچههای خودمان را با یکدیگر و نه فرزندانمان را با دیگران.
خداوند انسانها را متفاوت آفریده است: «إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِن ذَکَرٍ وَ أُنثَی». تفاوت جنسیتی وجود دارد و علاوه بر آن، تعامل ژن و محیط نیز اهمیت دارد. یک بذر خوب اگر در محیط بد قرار بگیرد، الزاماً خوب رشد نمیکند. بخشی از ویژگیها در ژن و بذر وجود دارد و بخشی نیز در محیط و در تعامل با آن شکل میگیرد.
دختر با پسر یکی نیست. تفاوت شخصیتی نیز وجود دارد. یک کودک درونگراست و دیگری برونگرا؛ یکی اجتماعیتر است و دیگری آرامتر.
حتی در میان فرزندان یک خانواده نیز تفاوت وجود دارد. معمولاً بچه اول آرامتر، درونگراتر و خانوادهمحورتر است؛ بچه دوم ممکن است تعاملیتر، جنگجوتر و لجبازتر باشد و بچه سوم ممکن است مقداری لوستر و شکنندهتر باشد. البته اینها تفاوتهای کلی است و هر کودک ویژگیهای خاص خودش را دارد.
ممکن است یک کودک ویژگی مدیریتی داشته باشد. اگر بخواهیم جلوی این ویژگی را بگیریم، استعداد او را سرکوب کردهایم. کودک دیگری ممکن است روحیه متفاوتی داشته باشد و اگر با همان روش با او برخورد کنیم، نتیجه متفاوت خواهد بود.
محیطهای تربیتی نیز با یکدیگر تعامل دارند و بر هم اثر میگذارند. کودک در خانواده، مدرسه، جامعه و میان خواهر و برادرها تجربههای متفاوتی به دست میآورد.
مثلاً کودک وسطی مجبور است هم با بزرگتر از خودش و هم با کوچکتر از خودش تعامل کند؛ بنابراین در جامعه نیز میتواند با بالادستی و پاییندستی خود تعامل کند. بخشی از محیط اجتماعی حتی در سیستم خواهر و برادری شکل میگیرد.
* توهم کنترل مطلق
در مدل مجسمهسازی، ما توهم کنترل مطلق داریم و خودمان را بیش از اندازه مسئول کودک میدانیم؛ در نتیجه دچار عذاب وجدان میشویم و از تربیت فرزند خسته میشویم.
من همیشه میگویم برو در جای خودت بایست و نقش پدر یا مادر را ایفا کن؛ کار دیگری لازم نیست انجام دهی. وقتی میخواهی کودک را مطلقاً مدیریت کنی، برای خدا، خواهر و برادر، فامیل، اقلیم، جامعه و حتی خود کودک جایگاه قائل نمیشوی و میخواهی بار همه اینها را به دوش بکشی؛ در نتیجه کمرت میشکند.
این مدل تربیت، کمر خود مربی را نیز میشکند.
در مدل مجسمهسازی، تمرکز فقط روی رفتار است: لجبازی میکند، پرخاشگری میکند، چه کار میکند و چه کار نمیکند. اما در مدل باغبانی سؤال این است که کودک چه فکری میکند و در ذهنش چه میگذرد.
ممکن است دو فرزند با هم دعوا کنند؛ اشکالی ندارد که دعوا کنند، اما مهمتر این است که یکی فکر نکند پدر و مادر بین آنها فرق میگذارند.
دغدغه والد قالبساز این است که «چرا دعوا میکنند؟ چرا لجبازی میکند؟».
اما دغدغه والد باغبان این است که «در ذهنش چه برداشتی ایجاد شده؟ چه احساسی را تجربه میکند؟ چه نیازی دارد که ارضا شده یا نشده است؟ چه معنایی برای رفتار خود پیدا کرده است؟ ارتباطش با معنویت چگونه است؟ تعامل اجتماعی او چگونه است؟»
اگر جامعه پر از طوفان و تعارض است، باید روی ریشهها کار کرد.
* ریشهها مهمتر از رفتارهای ظاهریاند
در کتابهای «انسان در دو فصل» و «تربیت کودک» مرحوم استاد علی صفایی حائری، بر ریشههای شخصیت، حریت و تفکر تأکید شده است. اگر این ریشهها ایجاد شوند، کودک در محیط متضاد نیز میتواند پابرجا بماند. درخت کریسمس را با تزئینات میتوان زیبا کرد، اما با یک طوفان از بین میرود؛ درخت ریشهدار میماند.
در نگاه تربیتی باید ریشهها را تقویت کرد. ممکن است رفتار دیرتر دیده شود، اما اگر ریشه درست باشد، رفتار درست و ماندگار شکل خواهد گرفت.
در تربیت، برای ما مهم است که کودک چه چیزی را ادراک میکند، چه چیزی را تجربه میکند، به اتفاقات چه معنایی میدهد، چگونه انتخاب میکند، کجا مقاومت میکند، با چه چیزهایی ارتباط پیدا میکند، علایق و استعدادهایش چیست، چه چیزهایی را دوست دارد و از چه چیزهایی بدش میآید و شرح صدر او نسبت به چه چیزهایی است.
حب و بغض کودک نیز اهمیت دارد؛ بهخصوص در کودکی که محبت و علاقه از شناخت و تفکر مهمتر است.
در روایات نیز آمده است که فرزندان را بر محبت پیامبر(ص)، اهلبیت(ع) و قرآن تربیت کنید. این محبت باید ایجاد شود و روش ایجاد آن نیز نیازمند خلاقیت والد است.
برای ایجاد محبت نمیتوان یک نسخه واحد پیچید. هرکس باید فکر کند و در تربیت، آزمون و خطا داشته باشد. ما همه در تربیت نیازمند تجربه و یادگیری هستیم.
* محیطسازی؛ وظیفه اصلی باغبان
یکی از موضوعات مهم، محیطسازی است. در مدل باغبانی، به جای اینکه مستقیماً در رفتار کودک مداخله کنیم، محیط را مدیریت میکنیم.
باغبان چه میکند؟ آبیاری منظم دارد، خاک مناسب فراهم میکند، نور مناسب میدهد، آفتها را مراقبت میکند و هرس میکند. او مستقیماً درخت را مجبور نمیکند که چگونه رشد کند؛ بلکه محیط مناسب را برای رشد آن فراهم میکند.
در تربیت نیز باید از نقش «کنترلگری» به نقش «تسهیلگری» برسیم.
در برخی مکاتب روانشناسی غربی، بهخصوص رویکردهای تحلیلی اروپایی، تربیت به شکل عمیقتری دیده شده است. فروید، آدلر و یونگ رفتار انسان را صرفاً مکانیکی نمیدیدند و بر ساختارهای عمیق روانی تأکید داشتند. برای مثال، آدلر بر احساس حقارت و تبدیل آن به رشد یا عقده تأکید میکرد.
امروز نیز در برخی رویکردهای تربیتی اروپایی، از «تسهیلگری تربیتی» سخن گفته میشود؛ یعنی همان چیزی که ما با استعاره باغبانی توضیح میدهیم.
انسان موجودی پیچیده است، ذات و فطرت و ظرفیت روانی دارد و باید زمینه شکوفایی آن فراهم شود.
* تربیت مساوی نیست؛ متناسب است
اگر پنج گیاه متفاوت داشته باشیم، نمیتوانیم با هر پنج به یک شکل رفتار کنیم. پنج کودک نیز متفاوتاند و بنابراین باید متفاوت با آنها رفتار کرد. تربیت لزوماً به معنای تساوی نیست، بلکه به معنای تناسب است.
در روایات نیز نمونههایی از توجه متفاوت به فرزندان وجود دارد. وقتی پدر از بیرون وارد خانه میشود، ممکن است لازم باشد ابتدا به دختر توجه کند؛ زیرا نیاز او به توجه و محبت در آن لحظه بیشتر است.
عدالت این نیست که همیشه دقیقاً به شکل مساوی رفتار کنیم؛ عدالت این است که متناسب با نیاز رفتار کنیم. اگر بین فرزندان یکی لطیفتر و دیگری زمختتر است، ممکن است نیاز کودک لطیفتر به توجه بیشتر باشد. از کجا بفهمیم؟ گاهی خود کودک میگوید: «چرا به من توجه نمیکنی؟» همین اعتراض نشان میدهد که او نیاز به توجه دارد.
نباید سریع بگوییم «حسادت میکنی». باید پرسید چرا چنین حرفی زده است؟ شاید توجه بیشتری نیاز دارد. این تفاوت نگاه میان مجسمهسازی و باغبانی است.
* تربیت مبتنی بر نیاز
در رویکرد باغبانی، تمرکز بر تأمین نیاز است، نه تغییر مستقیم رفتار. سؤال اصلی نباید دائماً این باشد که «چه کار کنم این رفتار را نشان دهد؟ چه کار کنم این رفتار را نشان ندهد؟»
سؤال باید این باشد که «این کودک چه نیازی دارد؟ کدام نیاز درست برطرف شده و کدام نیاز نشده است؟»
آیا نیاز به محبت برطرف شده؟ نیاز به توجه؟ نیاز به مسئولیتپذیری؟ آیا عاملیت و آزادی دارد؟ آیا نیاز به قانون و تجربه ناکامی دارد؟ آیا بیش از اندازه به خواستههایش پاسخ دادهایم و اجازه ندادهایم ناکامی را تجربه کند؟
اگر کودک هیچ ناکامیای را تجربه نکند، ممکن است دچار نوعی وابستگی شدید شود. در خانوادهدرمانی اصطلاح «مادر بلعنده» نیز برای وضعیتی به کار میرود که والد اجازه مستقلشدن کودک را نمیدهد و همه کارهای او را انجام میدهد.
باغبان هیچگاه بدون حساب و کتاب آب روی گیاه نمیریزد. اگر خاک همیشه خیس باشد، ریشهها میپوسند. کودک نیز به ارضای بهینه و ناکامی بهینه نیاز دارد.
* طبیعی بار آمدن کودک
یکی از خطرهای تربیت، بهخصوص در مدل مجسمهسازی، این است که کودک دفرمه و کاریکاتوری بار بیاید؛ یعنی یک بُعد شخصیت او بیش از اندازه رشد کند و ابعاد دیگر عقب بمانند.
مرحوم استاد صفایی میگفت بسیاری از ما اینگونهایم: سرهای بزرگ و دست و پاهای کوچک؛ حرفهای زیادی بلدیم و خوب حرف میزنیم، اما در عمل ضعیفیم. در پیچهای زندگی سقوط میکنیم.
کودک باید طبیعی بار بیاید. قاعده این است: ارضای بهینه و ناکامی بهینه. نباید کودک را گلخانهای تربیت کرد. نباید گفت «بچه فلانی چقدر مؤدب است» و کودک خودمان را با او مقایسه کرد. ممکن است یک کودک آرام باشد و دیگری شیطنت بیشتری داشته باشد.
در روایت آمده است که شیطنت کودک در کودکی میتواند نشانه عاقل شدن او در بزرگسالی باشد.
کودک باید شیطنت کند، بدود، بخندد و بازی کند. البته تفاوت ویژگیها وجود دارد؛ بعضی کودکان آرامتر و بعضی شلوغترند. اما اگر کودکی بیش از اندازه گوشهگیر است، باید پرسید چرا.
نوجوان نیز باید بتواند با پدر و مادر بحث کند و خواسته خود را مطرح کند. نوجوان کاملاً مطیع و بدون توانایی مقاومت، لزوماً نوجوان سالمی نیست. فردا وارد جامعه میشود و اگر هیچگاه مقاومت و مطالبهگری را تمرین نکرده باشد، ممکن است بهراحتی تحت تأثیر قرار بگیرد.
به تعبیر مرحوم آیتالله حائری شیرازی و استاد علی صفایی حائری، ما نباید بچههای ظلمپذیر بار بیاوریم؛ باید کودکانی مقاوم تربیت کنیم.
* سه اصل اساسی تربیت
در تربیت، سه کار اساسی باید انجام شود:
۱. داشتن هدف روشن
نباید دیمی کار کرد. باید بدانیم میخواهیم کودک چه شود. در برخی مدلهای تربیت غربی، هدف ساختن یک شهروند مطیع است؛ شهروندی که قوانین اجتماعی را رعایت کند. اما باید پرسید آیا صرفاً نظم و رعایت قواعد، همان تربیت مطلوب است؟ هدف تربیتی ما باید روشن باشد.
۲. تأمین نیازها
پس از روشن شدن هدف، باید نیازهای کلی کودک را بشناسیم و بدانیم در هر مرحله سنی کدام نیاز پررنگتر میشود. نیازهای کودک سهساله با نیازهای نوجوان یکسان نیست. در هر مرحله باید نیازهای مهمتر را شناخت و متناسب با اهداف تربیتی برای آنها برنامه داشت.
۳. تنظیم محیط
در این مرحله، مداخله مستقیم کمتر میشود و محیط تربیتی را تنظیم میکنیم. شهید بزرگوار نیز تعبیری بسیار مهم درباره تربیت داشت که مضمون آن این است: تربیت فرزندان، تربیت تکتک فرزندان نیست؛ بلکه تربیت محیط خانواده است.
اگر باغ خوب باشد، چه یک درخت و چه ده درخت، امکان رشد خوب دارند. اگر خاک باغ شورهزار و سنگلاخی باشد و آب مناسب نداشته باشد، چه یک درخت و چه ده درخت، آسیب میبینند. در مدل باغبانی، محیط تربیت شامل خانواده، الگوهای زنده، محیطهای غیرخانوادگی و محیطهای گستردهتر است.
* خانواده، نخستین محیط تربیت
محیط خانواده اهمیت اساسی دارد. الگوهای زنده باید درست باشند. محیطهای غیرخانوادگی نیز تا حد توان باید مدیریت شوند. در مدرسه، معلم بسیار مهم است؛ بهخصوص در دوره ابتدایی که گاهی معلم از والدین نیز پررنگتر میشود. کودک میگوید «معلم من این را گفته» و حرف معلم را جدی میگیرد؛ زیرا معلم نخستین الگوی خارج از خانواده است. همکلاسیها نیز مهماند، اما در دوره ابتدایی، معلم اهمیت ویژهای دارد.
اگر مدرسهای با مبانی تربیتی مناسب در دسترس باشد، بسیار خوب است، اما باید با واقعیت زندگی کرد. گاهی مدرسهای نام اسلامی دارد، اما همان مدل قالبسازی را اجرا میکند؛ تفاوت فقط این است که یک جا برای درس جایزه میدهند و جای دیگر برای نماز، یا یک جا ورزش اجباری است و جای دیگر نماز اجباری.
بنابراین صرف ظاهر مدرسه کافی نیست؛ محیط تربیتی واقعی، معلم و الگوها اهمیت دارند.
در رسانه و فضای مجازی نیز نمیتوان همه چیز را حذف کرد. تلویزیون و گوشی را نمیتوان بهطور کامل از زندگی کودک حذف کرد، اما باید برای آن قانون و مدیریت داشت.
* الگوی والدین؛ مهمتر از امر و نهی
امام باقر(ع) از امام صادق(ع) و امام علی(ع) نیز نقل شده است:
«فَضِّلُوا أَطْفَالَکُمْ بِصَلَاحِ آبَائِهِم.» یعنی فرزندان را با اصلاح والدینشان حفظ کنید.
اصلاح والدین، در اینجا یعنی اصلاح محیط. کودکان شبیه امر و نهی ما نمیشوند؛ شبیه خود ما میشوند.
اگر پدر و مادر دائماً سرشان در گوشی باشد، نمیتوانند به کودک بگویند زیاد با گوشی کار نکن. کودک میپرسد اگر گوشی بد است، چرا خودت همیشه در گوشی هستی؟ اگر خوب است، چرا به من اجازه نمیدهی؟ اگر پدر و مادر دروغ بگویند، کودک نیز دروغ را یاد میگیرد. اگر والدین رفتار متناقض داشته باشند، کودک همان تناقض را میبیند.
بنابراین اصلاح خود، نخستین مرحله اصلاح تربیتی است.
* رابطه زن و شوهر؛ خاک بستر تربیت
یکی از مهمترین و انکارناپذیرترین نکات در تربیت این است که اگر رابطه زن و شوهر سرشار از تعارض، دعوا، پرخاشگری، عصبانیت، بیادبی، بیاحترامی و بیمحبتی باشد، کودک آسیب میبیند. حتی اگر والدین هزار کلاس برای کودک بگذارند و هزار رفتار درست با او داشته باشند، رابطه پدر و مادر، خاکی است که کودک در آن رشد میکند.
اگر رابطه پدر و مادر سرد، بیتفاوت و بدون ابراز محبت باشد، کودک آسیب میبیند. در بسیاری از مواردی که والدین به دلیل ناسازگاری کودک مراجعه میکنند، مسئله اصلی خود کودک نیست؛ بلکه لازم است والدین روی رابطه خود کار کنند.
خانه، نخستین رحم تربیتی کودک است و پدر و مادر ستون اصلی آن هستند. وقتی پدر و مادر با هم دعوا میکنند، برای کودک مانند یک جنگ جهانی است؛ زیرا تمام جهان کودک به هم میریزد.
البته منظور این نیست که زن و شوهر نباید هیچ اختلافی داشته باشند. اتفاقاً کودک باید ببیند اختلاف وجود دارد و انسانها میتوانند اختلاف خود را درست حل کنند.
پدر و مادر میتوانند جلوی کودک اختلافنظر داشته باشند، اما نباید داد بزنند، فحش بدهند، به یکدیگر بیاحترامی کنند یا خانواده یکدیگر را مورد توهین قرار دهند.
کودک باید ببیند اختلاف وجود دارد، اما میتوان اختلاف را انسانی و درست حل کرد. این خود یک آموزش تربیتی است. رابطه زن و شوهر دو عنصر اساسی دارد: احترام و محبت.
اگر این دو عنصر در رابطه زن و شوهر وجود داشته باشد، بخش مهمی از محیط تربیتی کودک اصلاح میشود. پدر و مادر کامل لازم نیست؛ والد طبیعی باشید نباید تلاش کنیم پدر و مادر کامل باشیم. اگر کسی بخواهد پدر و مادر کامل باشد، ممکن است بدترین پدر و مادر شود.
قرار است بچههای عادی و طبیعی تربیت کنیم؛ پس خودمان هم باید طبیعی باشیم. پدر و مادر گاهی عصبانی میشوند، خستهاند، کم میآورند و ممکن است گاهی صدایشان بالا برود. مهم این است که الگوی دائمی پرخاشگری نباشند.
کمالگرایی والدین میتواند باعث عذاب وجدان شود. کودک نیز نیاز دارد پدر و مادر واقعی خود را ببیند. خودتان باشید، شفاف باشید و نقش پدرانه و مادرانه خود را درست ایفا کنید.
* نقش خواهر و برادر و محیطهای پیرامونی
در رابطه خواهر و برادر نیز نباید بیش از اندازه مداخله کرد. نقش والد بیشتر هدایتگری و میانجیگری است. کودک بزرگتر باید یاد بگیرد با کودک کوچکتر چگونه تعامل کند و کودک کوچکتر نیز باید یاد بگیرد با کودک بزرگتر چگونه تعامل داشته باشد.
البته اگر خطر جدی ایجاد شود، والد باید مداخله کند؛ اما هر اختلافی نیازمند ورود مستقیم والد نیست. در مورد فامیل نیز حذف کامل افراد ممکن نیست و حتی ممکن است آسیبزا باشد. باید میزان رفتوآمد و ارتباط را مدیریت کرد و در کنار محیطهای موجود، محیطهای مثبت مانند هیئت، مسجد، کانون فرهنگی و دوستیهای مناسب را تقویت کرد.
قرار نیست خاک طبیعی زندگی را بهطور کامل حذف کنیم؛ اگر کودی کم است، آن را اضافه میکنیم.
* غایت تربیت
غایت نهایی، طبق قرآن و روایات، رسیدن به انسان صالح و مصلح است؛ انسانی که با قواعد هستی هماهنگ باشد و در مسیر خلاف سنتهای الهی حرکت نکند.
صالح یعنی هماهنگ با هستی و مصلح یعنی کسی که کمک میکند دیگران نیز با هستی و سنتهای الهی هماهنگ شوند. در قرآن، دعوت اصلی به رشد است. هدف نهایی تربیت، رسیدن به عبودیت، توحید و ولایت و عبور از «منیت» است. این هدف، یک بحث گسترده است و باید برای آن در کنار هدف غایی، اهداف عملیاتی و خرد نیز تعریف کرد.
* ابعاد مختلف تربیت
در بعد جسمانی و فیزیولوژیک، سلامت اهمیت دارد؛ بهخصوص در دوران جنینی و سالهای اول زندگی. سلامت جسمی و روانی کودک مهم است و سلامت جنسی نیز باید مورد توجه قرار گیرد. در سالهای ابتدایی، آرامش محیط و آرامش مادر اهمیت زیادی دارد. مادر باید در دسترس و پاسخگو باشد و کودک نباید بیش از اندازه از مادر فاصله بگیرد.
پس از آن، نقش پدر نیز پررنگتر میشود. پدر ستون فقرات و اسکلتبندی هویت کودک را شکل میدهد و مادر رگ و پی و ماهیچههای خانواده است. در خانوادهای که پدر ضعیف است یا عملاً حضور ندارد، ممکن است کودک با فقدان ثبات و استحکام روبهرو شود.
در بعد شناختی، کودک باید اهل تفکر باشد. بازیهای فکری و بازیهایی که قدرت حل مسئله را افزایش میدهند، مفیدند. هوش با تفکر متفاوت است؛ هوش سرعت حل مسئله است، اما تفکر به حل مسئله مربوط میشود.
در بعد گرایشی و هیجانی، نباید کودکان قسیالقلب یا خشن تربیت کنیم و نباید آنها احساسات خود را فرو بخورند.
کودک باید بتواند بگوید «من عصبانی هستم»، «من ناراحتم» یا «از این رفتار ناراحت شدم». البته والد نیز باید الگوی همین رفتار باشد.
در بعد اجتماعی، کودک باید همکاری، تعامل و کار تیمی را تجربه کند.
اگر کودک خواهر و برادر دارد، بخشی از این نیاز در خانواده تأمین میشود؛ در غیر این صورت باید محیطهای اجتماعی مناسب برای او فراهم شود.
در بعد معنوی نیز باید کودک از کودکی در معرض قرآن، اهلبیت(ع) و ادعیه قرار بگیرد تا حس مثبت نسبت به آنها پیدا کند.
* محبت؛ بدون افراط در برآوردن خواستهها
محبت به معنای تسلیم شدن در برابر خواستههای کودک نیست. میتوان کودک را بسیار دوست داشت، او را بغل کرد، بوسید، برایش هدیه گرفت، کنارش نشست، به حرفهایش گوش داد، با او وقت گذراند و با او بازی کرد، اما در عین حال هر خواسته او را نیز نپذیرفت.
در ابراز محبت میتوان بسیار زیاد بود، اما محبت را نباید با تسلیم در برابر خواستهها اشتباه گرفت. کودک باید هم محبت را تجربه کند و هم قانون، محدودیت و ناکامی بهینه را.
* خواسته کودک لزوماً نیاز او نیست
هر چیزی که کودک میخواهد، الزاماً نیاز او نیست؛ والد باید نیاز را تشخیص دهد.
گاهی چیزی را میخواهد و ما میگوییم نه. اگر نه گفتیم، نباید با اولین گریه و اصرار عقبنشینی کنیم. اگر تصمیم گرفتیم چیزی را ندهیم، باید روی تصمیم درست خود بایستیم؛ البته نباید از ابتدا دائماً منع کنیم؛ بهتر است منعها کم و روشن باشند، اما وقتی چیزی را منع کردیم، نباید با گریه و فشار کودک، تصمیم خود را تغییر دهیم.
کودک باید یاد بگیرد چگونه با نرسیدن به خواسته خود تعامل کند. اگر کودک با قهر، گریه یا پرخاش به خواستهاش برسد، این الگو را یاد میگیرد و ممکن است در آینده نیز از همین روش استفاده کند.
در عین حال، کودک حق دارد ناراحت شود و احساس خود را ابراز کند. میتواند گریه کند و ناراحت باشد، اما قرار نیست هر ناراحتی او با برآورده شدن خواستهاش پایان پیدا کند. اقتدار یعنی نه پرخاشگری و نه تسلیم؛ بلکه روشن بودن قانون و ایستادن آرام پای آن.
* هماهنگی والدین
هماهنگی والدین بسیار مهم است. کودک بهسرعت متوجه میشود که اگر پدر و مادر هماهنگ نباشند، میتواند از این تفاوت استفاده کند؛ مثلاً از مادر چیزی میخواهد، جواب منفی میگیرد و بعد نزد پدر میرود و همان خواسته را مطرح میکند.
والدین باید با یکدیگر هماهنگ باشند و کودک بداند که پدر و مادر دو جبهه جدا از هم نیستند. در خانواده، زن و شوهر باید در عین داشتن هویت مستقل، از بیرون انسجام داشته باشند.
مرزگذاری سالم با خانوادههای اصلی نیز ضروری است. احترام به پدر و مادر واجب است، اما قرار نیست خانوادههای اصلی در همه جزئیات زندگی زوجین مداخله کنند. زن و شوهر باید بتوانند مرز سالمی برای زندگی مشترک خود تعریف کنند.
* پنج نیاز اساسی
در میان نیازهای تربیتی، چند نیاز اساسی باید مورد توجه قرار گیرد.
نخست، امنیت است. کودک باید در خانه احساس امنیت کند.
دوم، محبت و توجه است. کودک باید سرشار از محبت و توجه باشد؛ توجهی که به معنای تسلیم شدن در برابر خواستهها نیست.
سوم، کرامت و احساس ارزشمندی است. باید به کودک احساس ارزشمندی بدهیم.
در تمام این مراحل، هدف این است که کودک در محیطی طبیعی، امن، محبتآمیز و متناسب با نیازهایش رشد کند؛ نه اینکه به زور در قالبی از پیش تعیینشده قرار گیرد.
در نهایت، اگر کودک را همچون یک گیاه ببینیم، وظیفه ما این نیست که او را به زور به شکل دلخواه خود درآوریم. کودک یک موجود منفعل نیست؛ ذهن، احساس، روان، شخصیت، نیاز، استعداد و فطرت دارد و رفتارهای ماندگار از همین ریشهها بیرون میآیند.
بنابراین به جای اینکه دائماً بپرسیم «چگونه رفتار کودک را عوض کنم؟»، باید بپرسیم «چگونه ریشههای او را تقویت کنم؟ چه نیازی دارد؟ چه محیطی برای رشد او مناسب است؟ چه الگویی باید برایش باشم؟»
تربیت، بیش از آنکه مجسمهسازی باشد، باغبانی است؛ باغبانیِ انسانی که قرار نیست شبیه ما شود، بلکه باید در مسیر رشد، شکوفایی و عبودیت، خودش و استعدادهای الهی خودش را پیدا کند.





نظر شما